
تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره، تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه، تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده، تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه......آخه
تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب,عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس
من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود.
(اردلان سرافراز)
همیشه با منی ، حتی اگر از سایه خودم هم جدا باشم.
حتی اگرفاصله ها روسرم آوار بشن.
خسته نمی شم ، چون می دونم که بامنی.
بودنت رو دوست دارم ،حتی اگر زیاد پیشم نمونی.
همیشه بارونو دوست دارم ،چون... چون بین قطره های باروون خاطره هامونو پیدا می کنم.
برف رو دوست دارم ،چون پاکی و قشنگی دوستیمونو تو سپیدیش می بینم.
و شعررو دوست دارم ، چون * تنها پناه برای موندن من با یادته ...
*
چه خوشبختند آنهایی که هر روز
می توانند چشمان قشنگ تو را ببینند
نه از زمانه ملولم نه از جهان سیرم
ولی اگر تو بگویی بمیر می میرم
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد.
گوشه گوشه ی این دل خراب
سرشار از عطر نگاه توست
تو همه ی زندگی من هستی
بی تو از زندگی خود سیرم
نازنین ترینم...

یادته...
اولین باری بود که میدیدمت
قلبم داشت میومد تو دهنم
من اون بالا بودم و تو اون پایین داشتی با لبخندت منو دیونه می کردی
نمی دونم تو چشم تو چی بود که بین اون همه جمعیت چشمام فقط تو رو میدید
ولی نه
میدونم
تو چشم تو یه حسه که آتیش به قلب من زده
خوبی اون نگاهتو به هر غریبه ای نده
از اون روز تا حالا دارم می گم
تا آخر عمرمم خواهم گفت...
واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگیم
از تو دوباره من شدم
با تو تموم شد خستگیم...![]()
الهی! اگر میآزمایی، توان و تحمل و صبرم را زیاد کن.
اگر میآموزی، ادراکم را وسعت ده.
اگر میبخشایی، ظرفیتم را افزایش ده.
اگر میستانی، گوهر کمالی ارزانی کن.
و اگر میرهانی ... خدایا. حتی لحظهای مرا به حال خود رها مکن. که نیاز نیازمندان را تنها تو پاسخگویی که بینیاز از هر نیازی.
خداوندا! به چشم دیدهام، به گوش شنیدهام و به دل آگاه شدهام که لحظهای غفلت از تو، چه زیانها که مرا نمیرساند! و چه راهها که گمراهم نمیکنند و چه حکمتها که مرا از آنها نصیبی نمیرسد.
و چه زیانی بزرگ به من رسد حتی اگر لحظهای که دمی فرو میرود و بازدمی برمیآید، حضور تو را از یاد ببرم.
هم راه و رسم عاشقی را به ما آموختی، و هم راه و رسم رستگاری تا بدانجا که در انتهای آن، میبایست معشوق بودن را یادمان دهی همانطور که خود گفتهای. همه چیز را تو دادی. همه را تو حکمت آموختی. همه را تو آفریدی. اگر بخواهی به تعالی میرسانی. اگر بخواهی میبخشایی. اگر بخواهی میستانی. اگر بخواهی جهانی را به چشم به هم زدنی به هم زنی. به سادگی گفتن: کن...فیکون ...
و تو بینیاز از هر نیازی.
چند وقتیست که دلم رابه غصه ها سپرده ام.
دراین تکرار از غم مردن ها به ثانیه های اخر می رسم.
چندوقتیست که اسمان دیگر ستاره ای ندارد ، گاه ازخود می پرسم:
چه شد که اسمان بی ستاره شد؟
چه شدکه هر دقیقه در زندگیم رنگ کهنه ی صد سال را به خود گرفت؟
چه شد که همه رفتند؟
بارها خورشید شب را گرفت و دوباره بازگرداند اما گویی هیچ یک ازاین دقایق سپری نشد.
چقدرخسته ام ، چقدر خسته ام از زندگی...
ازاین شمع بی فروغ که شعله هایش روبه خاموشیست.
حتی گل های سرخ نیز سرخیشان رااز دست داده اند و رنگ پریده شده اند ، مثل رنگ پریده ی
صورت دخترکی که هر روز باورق های کوچک فال حافظش گوشه ی خیابان می ایستد.
چقدر دلم می سوزد ، برای گل های پژمرده ی گلدانمان.
چقدر دلم می سوزد ، برای اسمانی که ستاره ندارد.
چقدر دلم می سوزد ، برای شمعی که نوری ندارد.
دلم می سوزد برای دخترکی که از تمام نشدن فال هایش صورتش پژمرده می شود.
دلم همیشه می سوزد برای زندگی ، اما زندگی همیشه دلش از سنگ است ، مثل دیوارهای
فاصله ، دیوارهایی که همیشه بین ما بوده ...
کجا می روم؟ در جست و جوی چه هستم؟
قلبم را گم کرده ام!... پیدا می شود؟!!
تنها دلیل من که خدا هست و ,
این جهان
زیباست,
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست!
هرچند با تبسم شیرینت,
آن چنان
از خویش می روم,
که نمیبینمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من, وجود خدا را
آواز میدهد.
در جسم من, تمامی روح حیات را
پرواز میدهد
جان مرا که دوری ات از من گرفته شیرین و خوش,
دوباره به من باز می دهد.
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه اين محکوميتهای زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حاله دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم
پیرها زهر هلاهل خوردند
عشق ورزان مهر با طل خوردند
باز هم بحث عقیل و مرتضی است
آهن تفتیده مولا کجاست ؟
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دستها را باز در شبهای سرد هااا کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها می رسد ته مانده بشقابها
در صفوفه ایستاده در نماز ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاکه خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
دیر خواهد کرد روزی روزیت در گلوی ماله مردم خوار ها
من به در گفتم ولیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرقه در دریا شدن کاره تو نیست
شیعه مولا شدن کاره تو نیست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم...
بی تو من اسیر دست ارزوهای محالم...
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم...
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم...
هم ترانه یاد من باش...بی بهانه یاد من باش...
وقت بیداری من باش...عاشقانه یاد من باش..
اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد...
میشه تو اتیشه عشقت گر گرفتن و بلد شد...
اگه دوری اگه نیستی...نفس فریاد من باش....
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش....
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش...
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش...
سرنوشت سه دفعه بهت دروغ میگه؟!
اولین بار وقتی به دنیات میاره...
دومین بار وقتی عاشقت میکنه...
سومین بار هم زندگی رو ازت میگیره تا بفهمی همش خواب بود و بس...
هر که عاشق شد جفا بسیار میباید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم ،اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید